|
تاريخ وفلسفهعلم
|
||
|
وبلاگ گروهی دانشجویان تاریخ و فلسفه علم، موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران |
پژوهشكده تاريخ علم
برگزاري كارگاه هاي آموزشي در پژوهشكده تاريخ علم
اسطرلاب زورقي
(اسطرلابی که بر اساس چرخش وضعی زمین ساخته شده بود)
پروفسور يان پيتر هوخندايك
عضو هيأت علمي وابسته دانشگاه تهران
و ويلفرد دگراف
Title of the workshop: The Zawraqi astrolabe of Abu Sa'id Ahmad ibn
Mohammad Sijzi (4th c. H/10th c. CE).
By Jan P. Hogendijk, Wilfred de Graaf
Abstract: In the 4th century H, the Iranian astronomer and geometer Abu
Sa'id Sijzi invented the zawraqi astrolabe. In this new type of astrolabe,
the stars and the ecliptic are fixed and the horizon is moveable. Abu
Rayhan Biruni also described this astrolabe and related it to theory of
the rotation of the earth. We have reconstructed the zawraqi astrolabe
from several Arabic manuscripts and diagrams by Sijzi, Biruni and other
medieval Islamic scientists. During this workshop all participants will
receive a model of the zawqari astrolabe and during the workshop they will
do some exercises.
زمان: يكشنبه 4 اسفند ماه 1387 ساعت 14
مكان: پژوهشكده تاريخ علم دانشگاه تهران
خيابان انقلاب خيابان قدس كوچه بهنام پلاك 23
تلفن: ۱۷-88993016
بسمه تعالي
جلسه دفاع از پايان نامه كارشناسي ارشد در رشته تاريخ علم گرايش نجوم
مدل سياره اي قطب الدين شيرازي براي سيارات علوي بر اساس كتاب اختيارات مظفري
اميرمحمد گميني
استاد راهنما: دكتر حسين معصومي همداني
استاد مشاور: دكتر حميدرضا گياهي يزدي
استاد داور: دكتر موسي اكرمي

زمان: يكشنبه 29 دي ماه، ساعت 10 تا 12
مكان: پژوهشكده تاريخ علم – ضلع شرقي دانشگاه تهران، خيابان قدس، بالاتر از خيابان طالقاني، خيابان بهنام
کارگاه علمی با عنوان
مدل های سیاره ای بطلمیوس
زمان: یکشنبه ها ساعت 9 تا 11 – از 8 تا 29 دی ماه به مدت 4 جلسه
مکان: پژوهشکده تاریخ علم
آدرس: ضلع شرقی دانشگاه تهران، خ قدس، بالاتر از خ بزرگمهر، خ بهنام
مدرس: آقای امیرمحمد گمینی
جهت ثبت نام با پژوهشکده تماس بگیرید: 18- 88993016
سلسله سخنرانيهاي پژوهشكده تاريخ علم
Konstantinos Nikolantonakis
Department of Primary Education, University of Western Macedonia
زمان: دوشنبه 25 آذر ماه 1387 ـ ساعت 11:30
مكان: طبقه دوم ساختمان رياضي پرديس علوم دانشگاه تهران
واقعیت آنچنان که فینفسه
است[1]
مایکل دامت
ترجمهی ابوتراب یغمایی
اشتیاق ما به سمت تعبیری واقعگرایانه از زبانِمان و به تبع آن تعبیری واقعگرایانه از جهان، اشتیاق بسیار قویای است. این طبیعی است، چراکه تجارب اولیهیمان، ما را وادار میکنند تا مفهومی از خصایص عینی واقعیت تشکیل دهیم. خصایصی که توسط درک ذهنی از واقعیت نمایان میشوند. این باعث میشود نسبت به شبههی برخی ادعاها مقاومت نشان دهیم. ادعاهایی شبیهِ: ممکن است امر واقعی وجود نداشته باشد که مشخص کند یک شیء، ویژگیِ معینی را دارد یا ندارد، یا ممکن است امر واقعی وجود نداشته باشد که مشخص کند اندازهی یک کمیت فیزیکی چه میتواند باشد. اما این مقاومت، نتیجهی پذیرش نظریهی توجیهگرایانه در باب معنا است. ما باید از دست یک توهم رها شویم: مستقل از داشتن هرگونه ابزار جهت تشخیص صدق یک گزاره، آنچه که برای آن گزاره ]لازم[ است تا آنرا صادق بشماریم، میدانیم. همچنین باید مفهومی از صدق را صورتبندی کنیم که وابسته به قابلیت فهممان از گزارهها باشد.
اندازهی یک کمیت مشخص، همواره بهصورت
کامل، نامعین نیست. اندازهی آن کمیت باید درون یک بازه قرار داشته باشد. بازهای
که حتی بدون هیچگونه آزمایشی، بهصورت یقینی قابل پیشبینی است. آنچه که ضرورتی
ندارد معین باشد، مقدار دقیق اندازهی مزبور است که درون بازه قرار میگیرد. حتی
اگر یک اندازهی دقیق، توسط واحد مناسب و عدد حقیقی تعیینپذیر باشد، اندازهی هیچ
کمیتی هرگز معین نیست. اینکه ما هرگز نمیتوانیم اندازهای را که درون
بازهای با نقاط انتهایی گویا قرار دارد، اندازهگیری کنیم امری واضح است. اما
معمولاً این ]عدم توانایی[ بهجهت محدودیت قوای بشری فهمیده میشود. ما واقعیت فیزیکی را
براساس الگوی پیوستار کلاسیکی میفهمیم. بنابر پیوستار کلاسیکی، تمامی کمیتها،
مثل دورههای زمانی، بسته به واحدهای انتخابی و اعداد حقیقی، اندازههای دقیقی
دارند. بنابراین تنها قوایمان است که تعیین کامل آنها را کفاف نمیدهد.
قطعاً این الگو ناشی از تجربهی جهان نیست.
این الگو، الگویی ریاضیاتی است که بر واقعیت تحمیل میکنیم. ]الگویی[ که تطابقش بسیار غیر دقیق
است. یک تابع از اعداد حقیقی به اعداد حقیقی، توسط مقدارش به ازای هر عدد حقیقی در
شناسهاش، معین میشود. مقدار تابع بهازای هر شناسه، مستقل از سایر مقادیر تابع
بهازای شناسههای دیگر معین میشود. مگر اینکه تابع بهطریقی مقید شده باشد.
هنگامیکه این الگو در مورد واقعیت فیزیکی به کار گرفته میشود، فرض میشود که هر
خصوصیتی از جهان فیزیکی قابل اشتقاق از اندازهی [کمیتها] است. همچنین چنان
پنداشته میشود که این اشتقاق در هر زمان و در مورد هر کمیتی امکانپذیر است. حتی
در مورد کمیتهایی که بوسیلهی عملگرهای حسابی، مشتقگیری یا انتگرالگیری، بر حسب
کمیتهای دیگر تعریفپذیر نیستند. زمانیکه این تصور [یعنی اشتقاق خصلت فیزیکی از اندازهی
آن] پیوستگی در تغییر اندازهی کمیتهای پایه را بهجای اینکه صرفاً بهعنوان
ضرورتی فیزیکی نمایش دهد، بهمثابهی ضرورتی مفهومی بهنمایش میگذارد، قصوری
نمایان میشود که نشانگر غیر دقیق بودن این تطابق است. [مثلاً این یک قصور است]
که الگوی مزبور توصیفی را مجاز بشمرد که نمیتوانسته به لحاظ فیزیکی متحقق شود. اندازهی
یک کمیت پایه در یک زمان معین، نباید بهعنوان امری بنیادین پنداشته شود. آنچه که
شاید بنیادین است، متغیر یا اندازهی [کمیت] در یک بازه است. بازهای که نقاط
انتهایی آن باید نادقیق نگریسته شوند. بنابراین آنچه که در مورد تعیین یک اندازه
یا تعیین یک نقطه در زمان صادق است، به محدودیت قوای بشری برنمیگردد، بلکه خصلتی
از خودِ واقعیت فیزیکی است. [یعنی] اندازه چیزی است که درون یک بازهی نادقیق قرار
میگیرد. هرچند اندازهی مربوطه میتواند در درونِ بازهی کوچکتری معین شود،
اما هیچگاه مقداری دقیق با عدد حقیقی معینی را حمل نمیکند.
به همین دلیل است که موجبیتانگاری، انگارهای
مغالطهآمیز است. در سیستمهای دینامیکی آشوبناک، تغییرات کوچک در شرایط مرزی یا
پارامترهای اولیه، اختلافاتی بسیار عظیم در حالت بعدی سیستم را سبب میشوند. به
همین دلیل، نمیتوانیم حالت بعدی سیستم را پیشبینی کنیم. اما معمولاً پنداشته میشود
که امکان دارد سیستمهای این چنینی، سیستمهای موجبیتیای باشند. یعنی قوانین
حاکم بر سیستم با وجود مقادیر دقیق پارامترهای اولیه، حالت بعدی سیستم را معین میکنند.
بنابراین عدمتوانایی ما در پیشبینی، تنها ناشی از غیر دقیق بودن اندازهگیریهایمان
است. امری که اجتناب ناپذیر است. این مصالحه میان پیشبینیناپذیری و موجبیت، به
تصور واقعگرا از واقعیت وابسته است. تصوری که بعد از الگوی پیوستار فیزیکی شکل میگیرد.
براساس پیوستار فیزیکی، پارامترهای اولیه باید مقادیر دقیقی داشته باشند که توسط
اعداد حقیقی معلوم میشوند. چنین فرضی، توهمی بیش نیست.؛ توهم واقعگرا. توهمی که
علی رغم ریشه دواندن در تفکرمان باید کنار گذاشته شود. این فرض که یک کمیت با
توجه به هرگونه واحد انتخابی و با توجه به هرگونه عدد حقیقی، چه گویا، چه جبری و
چه متعالی، دارای اندازهای دقیق است، پیشالگویی از یک گزاره است. گزارهای
که گفتیم هیچگونه معنایی نمیتواند داشته باشد. چراکه علیالاصول و بههیچ عنوان
نمیتوانیم به آن معرفت پیدا کنیم. بهمحض اینکه این توهم رخت بربست، توهم دیگر
یعنی موجبیتباوری نیز تاریخ انقضایش سپری میشود.
صحبت از چگونگی اشیاء فینفسه چه معنایی
دارد؟ به بیان دقیقتر، توصیف اشیاء آنچنان که فینفسه هستند، چه معنایی دارد؟
علم بهصورت پیشروندهای به دنبال توصیفهایی میگردد که بهجهت معنایشان، به
شیوههای تجربهی بشری، یا موقعیت بشر در جهان وابسته نیستند. البته زبان ما مملو
از واژگانی است که به این چیزها وابسته است. در نظر اول، بالا/پایین یکی از
محورهایی است که بوسیلهی آن موقعیت هر چیزی در جهان تعیین میشود. [اما] همینکه
بشر فهمید رویهی زمین تقریباً یک صفحه نیست و رویهای بسته است، پیبردیم که
«بالا» و «پایین»، «زیر» و «زبر» صرفاً در نسبت با مکانی بر روی زمین به جهات
دلالت میکنند. توصیفی که برحسب شیوهی ادراک ما از واقعیت معنادار میشود، تا
اندازهای توصیفی است که چگونگی پدیدار شدن اشیاء در نزد ما واسط آن شده است. درست
است که ما به دنبال توصیفی میگردیم که مستقل از تجربه باشد، و میدانیم که
تجربهی مذکور تا اندازهای توسط آنچه که مشاهده میکنیم، معین میشود. اما این
را نیز میدانیم که این تجربه تا حدی توسط اندازه، مکان و سایر مشخصههای ارگانهای
حسیمان، معین میشود. ارگانهای حسیای که [کاکرد آنها] مشروط است. میپرسیم،
«صوت چه است؟»، «رنگ چه است؟» ، «نور چه است؟». و برخی مواقع
توسط جوابهایی که فیزیکدانها به ما میدهند گیج میشویم(چگونه ممکن است که چیزی
هم موج باشد و هم ذره؟). پرسشهای پیچیدهتری نیز وجود دارند مثل: «آیا تقدم
زمانی(یا فاصلهی مکانی) مطلق است یا نسبی؟». ما به دنبال توصیفی از جهان فیزیکی
هستیم که مستقل از شیوههای مشاهدهمان باشد.
این پاکسازی پیشرونده در مورد توصیفمان از
جهان به دنبال چیست؟ حتماً به دنبال رسیدن به نقطهای است که چگونگی اشیاء فینفسه
را شرح دهد؛ شرحی که نه به شیوهی تجربهی ما از اشیاء بستگی دارد و نه به
مستقیم یا غیرمستقیم بودن مشاهدهی ما. اما هنگامیکه توصیفهایمان کاملاً پالوده
شدند، آنچیزهایی که برایمان باقی میمانند و میتوانند باقی بمانند چیزی نیستند
جز الگوهای ریاضیاتی مجرد. اما چنین الگوهای مجرد و پالودهای، در چند مرحله به
تجربه مربوط میشوند. بهعبارتی دیگر نظریه آنها را با توجه به سودمندی علیِشان
فراهم میکند تا از آنها در تببین آنچه که مشاهده میکنیم، بهره ببرد. این برای
یک تبیین علمی، کاملاً قانعکننده است: اما در مورد دانستن چگونگی اشیاء فینفسه،
بر سر جاهطلبی ما چه آمده است؟ این ادعا که آنچه فینفسه وجود دارد یک ساختار
مجرد کالبدی است، نه تنها غیرقابلقبول است، بلکه بیمعنا است.
پروفسور فيليپ كيچر، استاد دانشگاه كلمبيا، در سال 1947 زاده شد. او دكتراى خود را در فلسفه / تاريخ و فلسفة علم از دانشگاه پرينستون گرفت و از شاخصترين چهرههاى فلسفة علم معاصر به شمار مىآيد. كيچر كارهاى ارزشمندى در فلسفة عمومى علم (مثلا در حوزة "توضيح علمى") انجام داده است. حوزة علايق او در سالهاى اخير عمدتاً دربرگيرنده مباحث فلسفة زيستشناسى، مسائل اخلاقى و سياسى مربوط به تحقيقات علمى و همچنين تعارضها و تضادهاى علم و دين بوده است.
يكى از كتابهاى ارزشمند كيچر كه در سال 2001 منتشر گرديد و واكنشهاى فراوانى ميان فلاسفة علم، جامعهشناسان و سياستگذاران علم به وجود آورد، علم، حقيقت و دموكراسى[1] است. كيچر در اين كتاب مىكوشد از چارچوبهاى سنتى فلسفة علم فراتر رود و در عين ارائة بحثى عمومى و انتزاعى، به بررسى علم در چارچوبى گستردهتر بپردازد. او در مقدمة كتاب اشاره مىكند كه آنچه بسيارى از مردم عادى از فلاسفة علم انتظار دارند بحث در باب وضعيت اخلاقى تحقيقات علمى، تاثير علم بر ارزشها و نقش علم در دموكراسى است. حال آنكه فلاسفة علم عمدتاً تا پيش از سالهاى ابتدايى قرن بيست و يكم از چنين بحثهايى غفلت كردهاند.
آنچه از منظر فلسفى براى كيچر اهميت دارد آن است كه بحثهاى عمومى در باب علم عمدتاً متكى بر دو نظرية نادرست در باب ماهيت علم بوده است. در يك سو كسانى قرار دارند كه هدف علم را كسب معرفت عينى و صرفاً جستجوي حقيقت و صدق (بدون هيچگونه محدوديت و قيدى) مىدانند. طبق نظر ايشان چنين تلاشى مهمترين و ارزشمندترين دستاورد فكرى بشر است. براى اين دسته از مدافعان سرسخت علم، سخن از هرگونه نسبىگرايى، وارد شدن ارزشها در علم يا لزوم توجه دانشمندان به ارزشهاي اجتماعى- سياسى سخنى غير قابل پذيرش است. اما در دستة مقابل كسانى قرار دارند كه هرگونه عينيتى را از علم و تحقيقات علمى سلب مىكنند و توانايى علم را براى كسب و جستجوى حقيقت و معرفت عينى زير سوال مىبرند. اين دسته از نسبىگرايان، كه مىتوان نمونههايى از گرايشهاى افراطى آنان را در ميان جامعهشناسان علم مشاهده كرد، علم را صرفاً ابزارى در دست قدرت (در معناى وسيع اين كلمه) مىدانند.
اما موضع كيچر در جايى ميان اين دو تلقى قرار مىگيرد. او از سويى به نوع خاصى از واقعگرايى معتقد است، و از سويى ديگر معتقد است كه ارزشها نيز سهم و نقشى مهم در فرايند تحقيق علمى ايفا مىكنند. بخش نخست كتاب، شامل شش فصل، تلاشى است فيلسوفانه براى ارائه تلقىاى از علم كه در آن در عين حفظ نوعى واقعگرايى، ارزشهاى اخلاقى و ملاحظات اجتماعى نيز در چارچوب بررسى نظرى علم وارد شده باشند. در اين فصول ابتدا كيچر مىكوشد تا همچنان از مفهوم صدق و حقيقيت در قالب نوع معتدلى از واقعگرايى دفاع كند. براى ممكن ساختن چنين امري، كيچر بين دو نوع واقعگرايى تفكيك مىكند: يكى واقعگرايى در باب كشفيات علمى، يعنى آنچه كه مربوط به هويات و علتهاى موجود در طبيعت است، و ديگرى واقعگرايى در باب مقولات و انواعى كه در علم مورد استفاده قرار مىگيرند. كيچر خود را در معناى اول واقعگرا مىداند. به عبارتى، او در باب كشفيات علمى واقعگرا است و تعهد وجودشناختى به هويات و علتهاى طرح شده توسط علم دارد. حال آنكه از نظر او مقولات و انواع علمى عينى و واقعي نيستند.
در فصل سوم كيچر به نقد اين ادعا مىپردازد كه تمام نظريهها و ادعاهاى علمى از كمبود شواهد مناسب رنج مىبرند و لذا همواره تصميمگيريهاى دانشمندان در باب باور يا عدم باور به يك نظريه متاثر از ارزشهاى اخلاقى، اجتماعى، سياسى و مذهبى است. كيچر چنين نگاهى را نمىپذيرد و لذا همچنان مىتواند در معناى مورد نظر خويش يك واقعگراى معتدل به حساب آيد.
فصل چهارم حاوى اين استدلال است كه گرچه علم مىتواند معرفتى عينى در اختيار ما قرار دهد، اما اين ادعا هرگز به معناى آن نيست كه روشى كه از طريق آن علم به مفهوم پردازى در باب طبيعت مىپردازد، روشى منحصر به فرد، مستقل از بستر و ويژه است. به عبارتى، گرچه دستاورد معرفتى علم در باب طبيعت عينى است و مىتوان در باب آن واقعگرا بود، اما فرايند و نحوة مفهومپردازى علم در باب طبيعت از چنين عينيت و منحصر به فرد بودنى برخوردار نيست.
اكنون پس از اين شش فصل اوليه كه در واقع چارچوبى فلسفى براى ادامة كار كيچر فراهم آوردهاند، او در بخش دوم كتاب (شامل هشت فصل) به بررسى نحوة تداخل ارزشهاى اخلاقى، اجتماعى و سياسى در علم مىپردازد. نكتة فصل هفتم آن است كه به راحتى نمىتوان خط فاصل قاطعى ميان علم و تكنولوژى رسم كرد. بر مبناى اين حكم مىتوان علت مخالفت كيچر با اين عقيده را كه صرفا تكنولوژى است كه در معرض تاثير ارزشهاى فرا-علمى قرار ميگيرد و بدنة علم از اين نقيصه مبرا است، دريافت.
در فصول بعدى كيچر به اين نكته مىپردازد كه براى به دست دادن تصويرى مناسب تر از نقش علم در جامعه بايد چه عوامل ديگرى را در نظر گرفت، عواملى كه عمدتاً توسط فلاسفة علم ناديده گرفته شده است. به عنوان نمونه، در فصل دهم موضوع اصلى آن است كه نقشى كه علم بايد در يك جامعة دموكراتيك ايفا كند، چيست. براى توضيح اين نقش كيچر به معرفى اصطلاح "علم خوش-سازمان"[2] مى پردازد. از نظر او علم خوش-سازمان محصول فرايندى است كه در آن تمام گروهها و افراد علاقمند و ذىنفع حضور دارند و با تامل در باب علايق و ارزشهاى گروههاى ديگر و همچنين با دركى درست از مقتضيات و مسايل خاص علمى، به تامل در باب علم و رابطة آن با ارزشها مىپردازند. به عبارتى، مدل ايدهآلى پيشنهاد شده توسط كيچر نوعى "دموكراسى روشنگرانه" (در مقابل دموكراسى عاميانه) است كه در آن افرد آموزش ديده و آشنا به مسائل فنى و خاص علم كه هركدام ارزشها و انتظارات خاصى از علم دارند، با يكديگر وارد تعامل و گفتگو شده و به بحث و تصميمگيرى در باب سير پيشرفت علم، نحوة تخصيص بودجه به بخشهاى مختلف علمى و تنظيم ارتباط علم با مجموعة ارزشها مىپردازند.
از نظر كيچر، چنين مدل نخبهگراى دموكراتيكى از علم مىتواند بسيارى از دشوارىهاى فعلى در باب علم را از ميان بردارد، يا حداقل آنها را قابل حل سازد. به عنوان نمونه، مسايل مربوط به رابطة علم و اقليتها، زنان و كشورهاى جهان سوم يا جهت و هدف تخصيص بودجه به تحقيقات علمى يا سياستگذارى علم در چنين الگويى قابل بررسى اند.
در چنين نگرشى به علم، هدف علم صرفاً كشف و بيان هرگونه حقيقتى نيست. بلكه به واسطة ارزشهاى اخلاقى، اجتماعى، سياسى و مذهبى موجود در جامعة بشرى، بايد ديد كه كدام يك از حقايق از بقيه مهمتر و ارزشمندتر اند. هدف علم تلاش براى كشف آن دسته از حقايق مهم و ارزشمندى است كه در مدل دموكراتيك نخبهگرا، توسط افرادى كه هم به مسائل تخصصى علم آگاهى دارند و هم ارزشهاى ساير افراد را در نظر گرفتهاند، به رسميت شناخته شدهاند. از نظر كيچر ارزشمندي و اهميت اين اهداف خصلتى عينى براي آنها به حساب نميآيد و كاملا به علائق و ارزشهاى موجود در جامعه پيوند خورده است. اين همان جايى است كه از نظر كيچر عناصر سنتى فلسفة علم به گسترة وسيعترى از عناصر (از جمله ارزشها) پيوند ميخورند.
در فصل آخر، كيچر با انتخاب يك شاخة علمى (ژنوميك) به عنوان نمونهاى از تحقيقات اخير علمى، تلاش مىكند تا در باب مسئوليتهاى دانشمندان در اين رشتة خاص به تامل بپردازد. اهميت و ارزش اين فصل در آن است كه نمونهاى عينى از نتايج بحثهاى فلسفى كيچر در باب تاثير ارزشها در فرايند تحقيق علمى به دست مىدهد.

تفاوت در سرعت اشياء: نسبت سرعت دو جسم به معناي نسبت مسافت طي شده توسط آنها در يك زمان برابر است. در نتيجه شيئي كه مسافت بيشتري برود سريعتر است.
اشياء بسيط در سقوط يا صعود به سمت حيّض طبيعيشان داراي سرعت هاي گوناگوني هستند. هر چه يك تكه سنگ سنگين تر باشد، سريعتر به سوي مركز سقوط مي كند. زيرا نيروي بيشتري براي شكافتن سيال حاوي دارد و در نتيجه سريعتر مي رود.
از طرف ديگر علت ديگر براي تفاوت سرعت اشياء تفاوت در غلظت جسم واسطه است كه شيء از خلال آن حركت مي كند. (در بخش ادلة ارسطو براي نفي خلأ، توضيحات بيشتري راجع به تفاوت سرعتها آمده است.)
استدلالات ارسطو براي نفي وجود خلأ:
ارسطو تعدادي استدلال براي نفي خلأ دارد كه در اينجا به مهمترينشان اشاره مي شود:
1. حركت طبيعي اجسام بسيط در خلأ به چه سمتي خواهد بود؟ خلأ مطلق نافي هر گونه فرقي در درون خلأ است. و ازين رو اگر جسمي در درون خلأ باشد هيچ سويي را در درون خلأ نمي توان نام برد و گفت كه جسم به آن سو حركت خواهد كرد. زيرا خلأ نوعي لاوجود و فقدان وجود است. [1]بنابر اين اگر جسم بخواهد حركت كند بايد در آن واحد در همه جهات حركت كند.
2. هر حركتي بايد با محرك همراه باشد. يعني همانطور كه گفته شد ادامة حركت پرتابه به علت هل داده شدن توسط هوا است، چنانچه خلأ وجود داشته باشد چنين حركتي نمي تواند روي دهد و به محض جدا شدن تير از كمان بايد متوقف شود.
3. اگر هم اين اصل را نپذيريم؛ هيچ كس نمي تواند بگويد كه اگر خلأ وجود داشته باشد، چيزي كه يك بار به حركت درآورده شده است چرا بايد در جاي معيني توقف كند. چرا بايد حركتش در اينجا به پايان برسد نه آنجا؟ بنابراين در اين صورت يك شيء يا بايد ساكن باشد و يا بايد به طور نامتناهي حركت بكند، مگر آنكه چيزي قوي تر راه را بران ببندد.[2]
4. علت اختلاف در سرعت دو شيء هم وزن كه از خلال دو جسم واسطه حركت مي كنند، تفاوت غلظت آنهاست. بدين معنا كه نسبت سرعت ها متناسب با عكس نسبت غلظت اشياء واسطه است. در نتيجه چون خلأ داراي غلظت صفر مي باشد، سرعت اشياء در آن بايد بينهايت باشد و اين محال است.
5. همانطوركه گفته شد علت ديگر تفاوت در سرعت سقوط اشياء، تفاوت در مقدار يا در وزن آنهاست. اجسامي كه نيروي حركت بيشتري به سبب سبكي يا سنگيني دارند، ... فاصلة مساوي را به سرعتي بيشتر از اجسام سبكتر طي مي كنند. وقتي اجسام از خلال ملأ حركت مي كنند بايد چنين باشد زيرا جسم سنگينتر به ياري نيروي خود، ملأ را سريعتر مي شكافد. و چون خلأ داراي هيچ مقاومتي نيست، اشياء براي حركت از ميان آن نيازي به شكافتن و صرف نيرو ندارند، ازين رو در خلأ همة اجسام با سرعت برابر حركت خواهند كرد و چنين امري محال است.[3]

|
|